مرد هم گریه میکنه ،ولی مردونه
نوشته شده توسط محسن در ساعت 22:47
سلام

امروز گریه کردم ولی مثل یه مرد . گریه واسه کسی که دوسش داشتم و دوسم داشت ولی ما دوتا به درد هم دیگه نمی خوردیم. خودم تمومش کردم و خودم گریه کردم.


سالهایی عاشقی
نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:33
حالا که به اون دوران فک می کنم می بینم

من عاشقش شدم چون دختر دیگه ای جلو چشمم نبود.

 شاید چون هر روز می دیدمش....


اولین عاشقی
نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:28
باور کنید اصلا یادم نیس

ولی شاید اولین بار عاشق مادرم شدم. مثل همه بچه ها ولی بعد از اون ....


خوش اومدم
نوشته شده توسط محسن در ساعت 21:19
سلام

با اینکه کارم طراحی وب هستش ولی اصلا حال و حوصله اینکه بخوام وبلاگم را درست کنم ندارم

فقط جایی را می خواستم واسه نوشتن.

خواستم تو فیس بوکم بنویسم ولی دیدم نمیشه . اخه خودتون میدوندد که دردسر های خودشو داره

به هر حال برم سر اصل مطلب:

داستان این وبلاگ اینه که یه پسری تو یه گوشه ای از این کشور می خواد زن بگیره.

اول داستان خواستگاری ها ، عشق ها و دوستی هام را که از سر گذروندم را می نویسم تا برسیم به زمان حال.

ممنون که مطالبم را می خونید



:: برچسب‌ها: خوش امدم