X
تبلیغات
داستانهای عاشقانه

داستانهای عاشقانه

کلام آخر

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم که در تمام مراحل زندگی خوب و خرم باشید .

امروز اومدم که حرف آخر رو بزنم و زحمت رو کم کنم .

از همتون ممنونم که با نظرات قشنگتون هم به من و هم به وبلاگ امید کار دادید . حقیقتش من از تنهایی در اومدم و برای تاریخ ۱۸/۲/۱۳۸۸ با اجازتون می رم خدمت سربازی  .

حتما برام دعا کنید . مطمئن باشید که یه روزی حتما من بر میگردم .

خوب دیگه من دیگه باید برم با اینکه جدایی از شما دوستان برام خیلی سخته ولی خوب ...

یادتون نره برام حتما دعا کنید به عنوان یه دوست خیلی ممنون .

با اجازتون همیشه موفق باشید .

بای بای

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 18:50  توسط محمد  | 

تبریک

سلام به همه دوستان گلم  خیلی دوستون دارم به خدا .

اومدم که سال نو رو بتون تبریک بگم امیدوارم که همیشه خوب و موفق باشید ساله پر برکت برای خودتون و خانواده محترمتون آرزو مندم .

موفق باشید

بای

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 23:43  توسط محمد  | 

زندگی عاشقانه (دست نوشته خودم)

زندگی عاشقانه سه مرحله است .

۱ - زمانی که به کسی که دوستش داری نتونی بگی

دوستت دارم

۲- زمانی که در زندگیت یه قسمت داری

تنهایی

۳- و اما زمانی که از زور تنهایی هر روز یک آرزو داری و آ» این است

مرگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 0:8  توسط محمد  | 

ای کاش

سلام خدمت همه دوستان گلم

امروز اومدم یه دست نوشته از خودم رو براتون بزارم

این شعر رو خودم نوشتم و امیدوارم که شما هم ازش خوشتون بیاد .

 

اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي غريب چقدر دلم بهانه تو رو مي گيره

اي كاش مي دونستي كه اين روز ها چقدر دلم هواي با تو بودن رو كرده

اي كاش مي دونستي كه توي اين روزهاي بي تو چقدر دلم گرفته

اي كاش مي دونستي كه چقدر دلم هواي ضرب آهنگ صدات و اون صداي دلنشين قدمهات رو كرده

اي كاش مي دونستي كه چقدر دستم گرمي دست هات و گوشهايم گرمي اون صدات رو كم داره

اي كاش مي دونستي كه توي اين روز هاي بي تو چقدر دلواپس تو ام

اي كاش مي دونستي كه بي لطف حظورت چقدر تنهام

اي كاش مي دونستي كه چقدر خسته و چقدر به حضور گرم و سبزت محتاجم

اي كاش بدوني كه چقدر توي اين روزهاي بي تو آرزوي با تو بودن رو دارم

اي كاش تو همه روزهاي تنهاييم پيش من بودي و من تنها نبودم

اي كاش با حضور سبزت خونه دلم رو روشن تر مي كردي نه تاريك و ويران

اي كاش واقعا بودنم رو باور داشتي

اي كاش تركم نمي كردي و تنهام نمي زاشتي

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:47  توسط محمد  | 

یک نامه عاشقانه برای دوستان گلم

مي خواهم باشم! براي چشمانت! كه ستاره شبهاي تاريك من است!

براي شنيدن خنده هايت ، براي تصور آينده هاي هنوز نيامده!

آينده هايي كه هرگز نخواهند آمد و فقط در تصور ما شيرين است!

چه فرق مي كند؟ چه واقعي چه تصور!

خنده هاي توست كه دلهره هاي هميشه ام را مي ربايد!

مي ربايد و از همه حس ها آنچه به من برمي گرداني شادي و آرامش استبخند!

به خاطر كودكاني كه امشب در هر جايي از دنيا متولد شده اند.

تو كه مي خندي ، زمين آبستن كودكاني از جنس لبخند مي شود!

كودك كه باشي به خاطر كودكان كه بخندي

به كودك بودنهاشان كه مي خندي زيبا مي شوي .

بعد بشين در گوشه اي خلوت از تنهايي هايت شعرهايم را بخوان و باورم كن.

مرا و عشقم را! آنوقت ايمان دارم كه از اين بيشتر شاعر مي شوي!

كودكي اگر كه كرده باشي

اگر كه چهار دست و پا در آفتاب روي خاكهاي حياط رفته باشي!!!!! و

به ريش دنيا خنديده باشي! و رفته باشي ،

به اينهمه قصاوت كه خنديده باشي

آنوقت حتما شاعر مي شوي!كودكي اگر كه كرده باشي
مي خواهم بمانم ! ماندنم گران اگر كه تمام شود حتي!

دارم كودكي هايم را به ياد مي آورم!

تو كه مي خندي جهان به زيبايي لبخند حقيقي كودكيهايم مي شود
كودكي نكرده ام، سالهاست. حالا كه مي تواني ،

حالا كه فقط تو مي تواني بخندانيم ، بخند كه دارم باز ميگردم به كودكي
به روزهاي خنده هاي واقعي ، به روزهاي مهربانيهاي بي مهابا،

به آن روزهايي كه هنوز جدايي را نمي دانستم كه چيست

چه اهميت دارد كه كودكي كرده باشم يا نه، چه اهميت دارد؟

تو كه باشي تو كه مي خندي دوباره كودك مي شوم .

بخند…با من …براي من…همين!

هنوز دوستت دارم و هنوز همين براي ادامه حياتم كفايت مي كند
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 1:27  توسط محمد  | 

تبریک

سلام به همه دوستان گلم

خیلی ممنون از نظرات زیبا و قشنگتون که من رو سر پا نگه داشتید .

فقط اومدم ولنتاین رو بهتون تبریک بگم همین

ولنتاین

خوش باشید .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 15:47  توسط محمد  | 

درد دل

سلام به دوستان گلم اول ممنون که با نظراتتون من رو سر پا نگه داشتید دو این پست با بقیه فرق می کنه اومدم باهاتون درد دل کنم .

فقط اومدم بگم که امشب خیلی دلم گرفته نمی دونم چی بگم چی کار کنم با کی حرف بزنم .

گفتم بیام یه خورده باهاتون درد دل کنم اما حالا که اومدم بنویسم نمی دونم که چی بنویسم .

الان که دارم این پست رو می نویسم همش با اشک چشم هست . واقعا نمی دونم چرا اینجوری شدم .

دارم دیوونه می شم تورو خدا کمک کنید  بهم بگید چی کار کنم .  .

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:44  توسط محمد  | 

داستان عاشقانه جالب و زیبا

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو “داداشی” صدا می کرد .
به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد .
آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :”متشکرم “و از من خداحافظی کرد

میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط “داداشی” باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم ….. علتش رو نمیدونم .

لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 22:45  توسط محمد  | 

ذل شکسته نوشته آقا متین

از خونه شون تو يكي از محله‌هاي غرب تهران مياد بيرون، روز خيلي خوبيه… يه شلوار جين و يه تي شرت اسپرت پوشيده و اصلاح كرده و با موهاي مرتب، يه ادوكلن خيلي خوش بو هم زده كه ميتونه شامه هر دختري رو قلقلك بده… امروز قراره زندگيش متحول بشه و قراره غم‌هاش تموم بشه، قراره يه زندگي خوب و راحت رو شروع كنه، موفقيتي كه امروز تو ذهنش هست رو هيچ وقت به دست نياورده.

به نظرش هوا امروز خيلي عاليه، يه هواي خيلي خوب، تو اواخر مرداد ماه يه همچين هواي ملايمي بعيده…از دم خونشون 7-8 قدم ميره جلوتر و بر ميگرده خونشون رو نگاه ميكنه، يه مرتبه چهره مادر و پدرش مياد جلوي صورتش و يه لبخند كوچولو ميزنه. دختر همسايشون از كنارش ميگذره و بهش سلام ميكنه، جواب سلامشو ميده و چون اصلا حوصله پر چونگي دختر همسايه رو نداره زود خداحافظي ميكنه و به راه خودش ادامه ميده. به كنار خيابون ميرسه و منتظر يه ماشين ميشه، يه ماشين نگه ميداره واونم جلو سوار ميشه، عقب يه دختر و پسر جوون نشستن و زير گوش هم ديگه دارن نجوا ميكنن، خيلي شاد به نظر ميرسن و انگار در كنار هم غمي ندارن… خودش هم به ياد روزهاي خوش گذشته ميفته و بعد از 1-2 دقيقه از روياهاش مياد بيرون و تو دلش ميخونه: گذشته‌ها گذشته، هرگز به غصه خوردن گذشته بر نگشته. امروز نبايد غمگين باشه، چون روز آزاديه، روز شادي و مرگ غم‌ها براي اونه.

تو مسير چند تا دختر و پسر ديگه رو هم ميبينه، ولي سعي ميكنه اهميتي نده و فقط به فكر فرداي بهتر باشه… روزها و ماههاست كه براي يه همچين روزي لحظه شماري ميكنه، تقريبا 2 سال پيش هم همچين تصميمي گرفته بود ولي اون موقع خودشو راضي كرده بود كه ميشه آينده رو ساخت… حالا ميخواد آينده رو براي خودش بسازه.

تو دلش به راننده جووني كه گويا 2-3 سال از خودش بزرگتره فوش ميده، چون يارو خيلي آروم ميره و اين طوري ممنكه دير به سر قرار برسه، ولي در نهايت ساكت ميمونه.

تو ذهنش زندگي آيندش رو تصور ميكنه و يه لحظه دلش براي اون زندگي پر ميزنه.
ماشين نگه ميداره، پياده ميشه و يه نفس عميق ميكشه، از همون جا ميشه جاي قرار رو ديد و ساختموني كه ميتونه براي اون اسطوره نجات باشه رو ميبينه… آروم آروم حركت ميكنه، نميدونه چرا امروز همه دخترها با يه نگاه خاصي بهش نگاه ميكنن اونم اهميت نميده وفقط به قرارش فكر ميكنه…عقربه‌هاي ساعت 2-3 دقيقه از ساعت 6 عصر گذشته و الان اوج شلوغي تو منطقه‌اي هست كه تقريبا به مركز خريدي با 7-8-10 تا پاساژ تو منطقه غربي تهران تبديل شده…

همون طور كه داره حركت ميكنه، احساس ميكنه كه قدماش دارن سبك ميشن و حالا انرژي كمتري براي حركت لازم داره، يه دفعه به يادش ميفته كه بهتر بود از دوستاش خداحافظي ميكرد و با خودش فكر ميكنه كه بره تو يه كافي نت و چند تا Offline بذاره، ولي بلافاصله پشيمون ميشه.

به راحش ادامه ميده و هنوز هم نگاههاي داغ دخترهايي كه از كنارش ميگذرن، رو صورتش سنگيني ميكنه… ولي اين اولين باري نيست كه اين نگاهها رو ديده و تو اين مدت ديگه اين نگاهها براش عادي شده.

تو مسيرش به ياد خيلي چيزا ميفته، به ياد دوستانش، به ياد كساني كه راست و دروغ بهش گفتن كه دوستش دارن و به ياد خاطراتش… همه اون خاطرات مثل ابري ميان و از كنارش رد ميشن و اونم سعي ميكنه توجهي نكنه.

يه ساختمون 10-12 طبقه، كه پوششي از آلمينيم و شيشه با معماري سه بعدي و مكاني عالي اونو به پاتوقي براي جوونا تبديل كرده… به حسن انتخاب خودش تبريك ميگه و تو دلش احساس خوبي بهش دست ميده، از درب الكترونيكي ساخنمون عبور ميكنه و به داخل ميره، دستگاههاي تهويه مدرن و قوي ساختمون هواي خيلي مطبوعي رو در داخل به وجود آوردن… ميره و سوار آسانسور ميشه و به طبقه آخر ساختمون ميره… درب آسانسور باز ميشه و وقتي ميخواد از آسانسور پا به طبقه آخر بذاره احساس ميكنه دو تا چشم آشنا داره نگاش ميكنه، اطراف رو نگاه ميكنه و هيچ كس رو نميبينه.

از پنجره‌هاي ساختمون به بيرون نگاه ميكنه و از اين فاصله آدمها رو خيلي كوچيك و حقير ميبينه، حقارتي كه براي اولين بار در وجود آدمي ميبينه… سعي ميكنه اين مسئله رو فراموش كنه و فقط به فكر قرارش باشه، قرارش راس ساعت 6:30 هستش و الان ساعت 6:20 هستش. مثل هميشه زود به سر قرارش رسيده و بايد چند لحظه‌اي منتظر بشه تا اين عقربه‌هاي تنبل حركت كنن، براي اولين بار تو زندگيش احساس ميكنه نميخواد زمان قرار برسه و احساس ميكنه بر خلاف گذشته دوست نداره طرفش به موقع و يا زودتر سر قرار بياد، ولي اومدن طرفش سر قرار ديگه دست اون نيست… البته ميدونه كه مسيري كه اون ميخواد از اونجا بياد اصلا ترافيك نداره و 100% سر ساعت مشخص ميرسه سر قرار.

تو اين مدت ده دقيقه فكر و خيال ميكنه، يه دفعه از روياهاش مياد بيرون و به ساعتش نگاه ميكنه، ساعت دقيقا 6:29:30 هست و فقط 30 ثانيه مونده كه موقع قرار برسه، به خودش نگاهي ميكنه، نميخواد تيپش بد باشه و دوست داره خيلي مرتب باشه. اضطراب ميخواد تو قلبش نفوذ كنه، ولي بهش اجازه نميده…قلبش ديگه پر شده و جايي براي اضطراب باقي نمونده.

عقربه ثانيه شمار با ناز و عشوه ميره رو 12 و حالا ديگه دقيقا ساعت 6:30 هستش.
همون لحظه طرفش رو ميبينه كه داره با يه لبخند به طرف اون مياد، اونم چون يه كم عجله داره، با يه شيرجه سعي ميكنه خودشو زودتر به اون برسونه و اونو در آغوش بگيره، همون طوري كه داره شيرجه ميزنه، به ياد گذشته‌ها ميفته… ميدونه كه زمان زيادي نداره و با توجه به قوانين مطلق فيزيك اين ارتفاع 20-30 متري رو در زمان خيلي كمي طي ميكنه… تو همون زمان كم يه ياد عشقش ميفته و بعدش هم صورت پدر و مادرش مياد جلوش و خوشحاله كه چهره پدر و مادرش رو دوباره ميبينه، يه لحظه به ياد حرفهاي پدرش ميفته و تو ذهن خودش، يه دادگاه تشكيل ميده و خودشو به خاطر اين كارش و قبول نشدن تو كنكور محاكمه ميكنه ولي خودش خوب ميدونه كه دليل اين تصميمش كنكور نبوده و نيست…

احساس ميكنه همه اون پايين دارن نگاش ميكن و منتظرن كه اون سقوط كنه، يه لحظه به پايين نگاه ميكنه و احساس لذت ميكنه… به خودش ميگه كه ديگه غم و غصه تموم شد و هيچ كسي نميتونه دل منو بشكنه… با اينكه تو فصل گرما قرار داره، به خاطر سرعت زيادش يه باد ملايم و مطبوعي به صورتش ميخوره و گونه‌هاش رو نوازش ميده… دوباره به پايين و جايي كه طرفش اونجا منتظره تا اونو در آغوش بكشه، نگاه ميكنه و حدس ميزنه كه از اون بالا، تا به اينجا مثل يك عمر براش گذشته، چشمهاش رو ميبنده و يه لبخند ميزنه و يه دفعه يه صداي بلند مثل انفجار ميشنوه و ديگه نه چيزي احساس ميكنه و نه چيزي ميشنوه…

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 13:55  توسط محمد  | 

معني عشق

هر جا از عاشقی بپرسید كه عشق چیست تنها به زخمهای خود اشاره می كند .
عشق حاشیه انسان بر كتاب آفرینش است ،
عشق سرطان دوست داشتن است ،
عشق خرید و فروش پایاپای عاشق و معشوق است ،
عشق لك لكی است كه كه روی درخت خاطرات لانه دارد ،
عشق دل ماست تقسیم بر همه زیباییها ،
عشق همان است كه دل ما در آن قرار ملاقات می گیرد ،
عشق عقد دائم ما با غم و غربت است ،
عشق شب نامزدی ما با جدایی است ،
عشق لحظه عظیمی است كه در آن زنت برای معالجه قلبت طلا هایش را می فروشد ،
عشق كاری است كه تنها از سینه سوخته های محبت و دود چراغ خورده های معرفت بر می آید ،
عشق من و توییم به اضافه یك پاییز قدم زنان ،
عشق یك نگاه نیست عشق یك كلمه نیست
عشق خلاصه شده در فاصله ، عشق آزادی است ،
عشق شادی است ،
عشق آغاز آدامی زادی است ،
عشق آغاز روئیدن است ،
عشق رودخانه لیلی است كه صدا ندارد ،
عشق جهنمی است كه دوا ندارد ، زندگی همواره دو نیمه است نیمه ای سرد و آجین و نیمه ای سوزان و آهنگین عشق آن نیمه سوزان زندگی است ،
عشق پلی است كه اقلیم حیات و سرزمین مرگ را به هم پیوند می دهد ،
عشق چون دریاست عشق رسوا و رسوایی است عشق تنها و تنها یی است ،
عشق نكهت جان است جان و ایمان است ،
عشق وجه سبحان است پیر عرفان است شاه مردان است ،
عشق بستان است گلستان است بی پایان است ،
عشق آفتاب است ، لطف مهتاب است ،
عشق بی عین و بی شین است ،
عشق چراغ نجات بخش انسان است ،
عشق نوری است كه در هر نظری جلوه گر است ،
عشق اسطرلاب اسرار خداست ، یادگاری است كه در این كنبد دوار می ماند ،
عشق آتش دلهای كباب است ،
عشق دردها را درمان می كند ،
عشق تمنای دو قلب است ،
عشق پیوست بهترین محبتی است میان من و تو
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:49  توسط محمد  | 

بوي عشق

پرده ١: نشانی از تو یافتم ،اشتباه نکرده ام دلم غریبی نمیکند ،هر چه بیشتر پیش میروم بیشتر میفهمم که اشتباه نکرده ام.آن تویی... و نشانه ها همه گواه تو اند...

چقدر شادم ...!شرم حضورمان کنار هم و برای هم در چشمانم خانه میکند....

پرده٢: ... چه بگویم؟؟؟ واژه ها بر سرم کوبیدند...رفته بودی!

چه طور ناگهان نا پدید میشوی؟ نو؟متوجه نشدی که به سمتت می آیم؟؟دلت خبر نداد؟ حتی گرفته هم نشد؟بی قرار نشد آن روز؟حس دیدار نداشتی؟

چه قدر آمدنی همه چیز برایم زیبا بود، همه مهربان بودند.

الان همه در نظرم بد دهنی میکنند.حوصله ی هیچ کدام از این مردم دنیا را ندارم جز تو....میفهمی؟ منظورم فقط خودت است ، نه آثارت، نه نشانه هایت و نه عکست...فقط تو

پرده٣: گوشه ای از اتاق نشسته ام ، دلم میکوبد...ستاره میفهمد...میدانم!خیره میشوم بی هیچ فکری...

دلم لبریز از توست... بلند میشوم و عطرت را به پیراهنم میزنم ، نفس عمیق میکشم مشامم پر میشود از عطر تو ...
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 0:41  توسط محمد  | 

و بعد از رفتنت ...

شبی از پشت یك تنهایی نمناك و بارانی ترا با لهجه گلهای نیلوفر صدا كردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم
پس ازیك جستجوی نقره ای در كوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی كه در تنهایی ام رویید با حسرت جدا كردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها كردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشكی از جنس غروب ساكت و نارنجی خورشید وا كردم
نمی دانم كه چرا رفتی
نمی دانم چرا شاید خطا كردم
و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی
 دانم كجا تا كی برای چه
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد
و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
كسی حس كرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
كسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنكه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد ....
ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتی ما بین اشك و حسرتو تردید
كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یك دل
میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 22:58  توسط محمد  | 

اينم يك داستان فوق العاده زيبا و جالب

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو داداشی صدا می کرد.به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.

اخر کلاس پیش من اومد و جزوه ی جلسه ی پیش رو خواست منم جزومو بهش دادم. بهم گفت: متشکرم داداشی و گونه منو بوسید.
میخوام بهش بگم ،می خوام که بدونه ،من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم......... علتشو نمیدونم.

تلفن زنگ زد ، خودش بود،گریه می کرد،دوست پسرش قلبشو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمی خواست تنها باشه. من هم اینکارو کردم.وقتی کنارش روی کاناپه نشسته بودم، تمام فکرم متوجه اون چشمای معصومش  بود . ارزو می کردم عشقش متعلق به من باشه . بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت: متشکرم و گونه  منو بوسید.
می خوام بهش بگم، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم. من عاشقشم. اما ....... من خیلی خجالتی هستم.......... علتشو نمیدونم.

روز قبل از جشن دانشگاه پیشم اومد و گفت: قرارم بهم خورده، اون نمی خواد با من بیاد. من با کسی قرار نداشتم . ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگر زمانی هیچکدومون برای مراسم پاتنر قرار نداشتیم با هم باشیم درست مثل خواهر و برادر. ما هم با هم به جشن رفتیم .

جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی ،ایستاده بودم. تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیباش و اون چشمای همچون کریستالش بود. ارزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمیکرد و من اینو می دونستم به من گفت: متشکرم . شب خیلی خوبی بود و گونه منو بوسید .
می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقم . اما ........ من خیلی خجالتی هستم ....... علتشو نمیدونم .

یه روز گذشت ، سپس یه هفته ، یک سال ......... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره . 
می خواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمیکرد و من این رو می دونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در اغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و اروم گفت : تو بهترین داداشی دنیا هستی . متشکرم و گونه منو بوسید.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما.......من خجالتی هستم .......علتشو  نمیدونم .
نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد . با مرد دیگه ای ازدواج کرد . من می خواستم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو می دونستم ، اما قبل از اینکه  از کلیسا بره بیرون رو به من کرد و گفت: تو اومدی؟ متشکرم.

می خوام بهش بگم ، می خوام که بدونه ، من نمی خوام که فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما ....... من خیلی خجالتی هستم .......علتشو نمیدونم .

سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه می کنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست  توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یک نفر داره دفتر خاطراتش رو می خونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته بود و این چیزی هست که اون نوشته بود:

تمام توجهم به اون بود. ارزو می کردم که عشقش برای من باشه . اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو می دونستم . من می خواستم بهش بگم، می خواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای

من داداشی باشه من عاشقش هستم . اما .......من خجالتی ام ........ نمیدونم چرا ........... همیشه ارزو داشتم که به من بگه دوستم داره .

 ای کاش این کارو می کردم   ای کاش بهش می گفتم که چقدر دوستش دارم  با خودم فکر می کردم و گریه می کردم<< اگه هم دیگرو دوست دارید به هم بگید . خجالت نکشید عشق رو از هم دریغ نکنید . خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید ، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

  هی نگید چی بگم ؟؟ برید جلو خدا بزرگه !!!

  حالا من چه بگم به .....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 0:16  توسط محمد  | 

عیدتون مبارک

سلام به همه دوستان گلم

واقعا از همتون ممنون که با نظراتتون من رو خوشحال و سر پا نگه می دارید

فقط اومدم عید غدیر رو به همتون تبریک بگم

اینم عیدی من چون سید هستم

تقدیم به همه دوستان گلم

موفق باشید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 22:25  توسط محمد  | 

دیدی اونم رفت ...

این روزها به لحظه ای رسیده ام که با تمام وجود ملتمسانه از اشکهایم می خواهم که یادت را از ذهن من بشوید... یادت را بشوید تا دیگر به خاطر تو با خود جدال نکنم ...

من تمام فریاد ها را بر سر خود می کشم چرا می دانستم که در این وادی ، عشق و صداقت مدتهاست که پر کشیده اند اما با این همه تمام بدبینی ها و نفرتها را به تاریک خانه دل سپردم

و در گذرگاهت سرودی دیگر گونه اغاز کردم و تو... چه بی رحمانه اولین تپش های عاشقانه قلب مرا در هم کوبیدی ...

تمام غرور و محبت مرا چه ارزان به خود خواهیت فروختی ،  اولین مهمان تنهایی هایم بودی...
روزی را که قایقی ساختیم و آنرا از از ساحل سرد سکوت به دریای حوادث رهسپارکردیم دستانم از پارو زدن خسته بود ... دلم گرفته بود...

زخم دستهایم را مرهم شدی و شدی پاروزن قایق تنهایی هایم... به تو تکیه کردم...
هیچ گاه از زخمهای روحم چیزی نگفتم و چه آرام آنها را در خود مخفی کردم ...

لطفا برای خواندن بقیه این متن به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط محمد  | 

درد دلی با تو

درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ..

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقات را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته.

ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟ آرز عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

برای خواندن ادامه داستان به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:48  توسط محمد  | 

خوش خیال

اخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شدو هيشكي نديد
تو مي رفتي رو تن برگاي خيس
فكر مي كردم تو خيالت كسي نيست
عمريه چشم به درم منتظر نامه هاي سالي يه بار
من مي خوام ببينمت تو و خدا فقط يه بار
به خدا دلم ديگه جاي شكستن نداره
پيش قلب بي وفات نگاه من كم ميا ره
امان از خوش خيالي در به دري اوارگي
ديگه لعنت مي فرستم به تو لعنت زندگي
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:45  توسط محمد  | 

داستان زیبای پنج وارونه

خواهر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟!

من به او خنديدم!

گفت: روي ديوار و درختان ديدم!

باز هم خنديدم!

گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!

آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!

بغلش كردم و بوسيدم!

و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد

و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:44  توسط محمد  | 

زیبا ترین قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.

ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايی دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟

برای خوندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 23:41  توسط محمد  | 

داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......

لطفا برای خواندن بقيه اين داستان زيبا به بخش ادامه مطلب مراجعه كنيد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:29  توسط محمد  | 

فرق عشق با ادواج

شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟

استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد

داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني...

شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.

استاد پرسيد: چه آوردي ؟

با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به

اميد پيداكردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم.

استاد گفت: عشق يعني همين...!

شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ ...

استاد گفت. ....

برای خواندن ادامه این داستان زیبا به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:47  توسط محمد  | 

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند

 دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.    

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از ....

برای خواندن بقیه این متن احساسی به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:46  توسط محمد  | 

مرد بی جان (احساسی ، کوتاه ، عاشقانه)

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار......

لطفا برای خواندن بقیه این متن جذاب به بخش ادامه مطلب مراجعه کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 15:41  توسط محمد  | 

قلب ...

پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم.


تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نياز فوري به قلب داشت..از پسر خبري نبود..دختر با خودش ميگفت :ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني..ولي اين بود اون حرفات..حتي براي ديدنم هم نيومدي...شايد من ديگه هيچوقت زنده نباشم.. آرام گريست و ديگر چيزي نفهميد...

چشمانش را باز كرد..دكتر بالاي سرش بود.به دكتر گفت چه اتفاقي افتاده؟دكتر گفت نگران نباشيد پيوند قلبتون با موفقيت انجام شده.شما بايد استراحت كنيد..درضمن اين نامه براي شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثري از اسم روي پاكت ديده نميشد. بازش كرد و درون آن چنين نوشته شده بود:



سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)


دختر نميتوانست باور كند..اون اين كارو كرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا كرد و قطره هاي اشك روي صورتش جاري شد..و به خودش گفت چرا هيچوقت حرفاشو باور نكردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:30  توسط محمد  | 

نهایت عشق

یه دختر کوری تو این دنیای نامرد زندگی میکرد .این دختره یه دوست پسری داشت که عاشقه اون بود.دختره همیشهمی گفت اگه من چشمامو داشتم و بینا بودم همیشه با اون میموندم یه روز یکی پیدا شد که به اون دختر چشماشو بده. وقتی که دختره بینا شد دید که دوست پسرش کوره. بهش گفت من دیگه تو رو نمی خوام برو. پسره با ناراحتی رفت و یه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشمای من باش
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 12:0  توسط محمد  | 

حقیقتی پنهان

در اتاقو قفل کرد
پرده پنجره اتاق رو کشید
نشست روی صندلی
ُسیگار نیمه کشیده شو برداشت و پک عمیقی بهش زد
تاریکی و دود بود که در هم می آمیخت
و مرد , با چشم های نیمه باز و سرخ ,
به این هم آغوشی رخوتناک , نگاه می کرد
دود سفید و تنبل سیگار , مواج و ملایم , در آغوش تاریکی فرو می رفت و محو میشد
انگار تاریکی , دود رو می بلعید و اونو درون خودش , خفه می کرد
مرد از تماشای این هماغوشی بی رحمانه , سرگیجه گرفت و به سرفه افتاد
....
روزهای اول گل سرخ بود و چشم ها
لرزش خفیف لب ها بود و نگاه های پر از ترانه
شنیدن بود و تپیدن
عشق بود و رعشه های خفیف و گرم زیر پوستی
روزهایی که همه چیز معنای خاصی داشت و سلام ها مثل قهوه داغ ,
در یک بعد از ظهر سرد زمستان , حسابی , می چسبید
تعریف مرد , از عشق , دوست داشتنی فرا تز از مرزهای منطق بود و زن ,
عشق را به ایثار دل , تفسیر می کرد
مرد , که هیچگاه عاشق نشده بود ,
از گرمای با او بودن ,
لذت می برد
و حس می کرد چیزی در درونش متحول می شود
و زن , مدام لبخند می زد ,
و گاهی چشم هایش از هیجان , مرطوب میشد و دستهایش مرتعش از لمس با هم بودن ,
دستهای مرد را در آغوش میکشید
روزهای اول , همیشه زیباست
مثل روز اول خریدن یک کفش چرم براق
مثل روز اول مدرسه
مثل روز تولد
هر تماسی , پر بود از فدایت شوم ها و دوستت دارم ها و بی تو هرگز
و هر نگاهی , لبریز بود از تمنا و خواستن و نیاز
زن , مثل بهار شده بود ,
پراز طراوت و تازگی و تبسم های پنهان همیشگی
و مرد , شاد تر از تمام روزهای تنها بودنش , راست قامت و بی پروا
روی این وسعت سفید , لکه ای هم اگر بود , محو بود و مبهم
یا اگر خیلی هم بزرگ بود ,
به چشم هیچکدامشان , نمی آمد
شعرهای عاشقانه بود و وعده های مخفیانه
.....
برای خواندن ادامه داستان لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:56  توسط محمد  | 

داستان کوتاه کوتاه از دو مرد در بيمارستانی رو به بهشت

نوع داستان : کوتاه و مختصر ، پند آموز و احساسی

از نوشته های مجید بابائی

در بیمارستانی دو مرد بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش بنشیند. تخت او در کنار تنها پنجره ی اتاق بود. اما بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد. و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با یکدیگر صحبت می کردند. از همسر ... خانواده و ...

هر روز بعد از ظهر بیماری که تختش کنار پنجره بود می نشست و تمام چیزهایی که بیرون پنجره می دید برای هم اتاقیش توصیف می کرد. بیمار دیگر در مدت این یک ساعت با شنیدن حال و هوای دنیای بیرون جانی تازه می گرفت.

این پنجره رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن به منظره ی بیرون زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد.

روزها و هفته ها سپری شد.

** داستان کوتاه عاشقانه **

یک روز صبح ... پرستاری که برای شستشوی آنها آب می آورد جسم بی جان مرد را کنار پنجره دید که در خواب و با آرامش از دنیا رفته بود. پرستار بسیار ناراحت شد و از مستخدمان بیمارستان خواست که آن مرد را از اتاق خارج کنند. مرد دیگر خواهش کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد و پس از اطمینان از راحتی مرد اتاق را ترک کرد.

آن مرد به آرامی و با درد بسیار ... خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره او می توانست این دنیا را با چشمان خودش ببیند.

در عین ناباوری او با یک دیوار مواجه شد. مرد پرستار را صدا زد و با حیرت پرسید که چه چیزی هم اتاقیش را وادار می کرده چنین مناظر دل انگیزی برای او توصیف کند؟ پرستار پاسخ داد: "شاید او می خواسته به تو قوت قلب بدهد. آن مرد اصلا نابینا بود و حتی نمی توانست دیوار را ببیند

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 11:52  توسط محمد  | 

حسادت زنانه: يك داستان عاشقانه هيجان انگيز

اين ماجراي واقعي چند ماه اتفاق افتاد، و خودش و پيامدهايش جنجال عظيمي در رسانه هاي آمريكا بر پا كرد. نمي دانم انعكاسش در مطبوعات ايران چطور بود. اما جدا از ارزش خبري، برايم نمونه اي جالب بود كه پشت ظاهر عشقي / جنايي خودش ناگفته هاي بسياري داشت.
ليزا نواك چهل و سه ساله كه از شوهرش جدا شده و سه فرزند داشته، دو سال درگير رابطه اي عاطفي با يكي از همكاران خود به نام ويليام اوفلين بوده، ارتباطي به گفته خود ليزا "بيش از يك رابطه كاري ساده و كمتر از يك رابطه رمانتيك". اما ظاهرا ماجرا براي ليزا جدي تر و عميق تر بوده تا براي ويليامي كه چند سالي هم از او كوچكتر است. به مرور ليزا متوجه مي شود كه ويليام رابطه صميمانه اي با زن ديگري به نام كالين شيپمن برقرار كرده و از او دوري مي كند، گرچه به گفته ويليام آن دو ارتباط كاري و تمرينات ورزشي مشتركشان را هنوز باهم ادامه مي داده اند. خب... تا اين جا يك داستان تكراري غم انگيز: عشقي كه تمام شده، يا از اول اصلا عشق نبوده، يا رابطه اي كه جنس و مقدار احساس، و نيز برداشت و هدف طرفين از آن با هم متفاوت بوده. حالا ليزا كه از شدت خشم و نااميدي و حسادت ديگر كنترل چنداني بر افكار و اعمال خود ندارد، تصميم مي گيرد فاصله نهصد مايلي هوستون تگزاس تا اورلاندوي فلوريدا را يكتنه و يكسره رانندگي كند تا به سراغ كالين برود و در محل با او تسويه حساب كند. همراهان ليزا در اين سفر و توي ماشينش عبارت بوده اند از يك جفت دستكش سياه، تپانچه و گلوله، كت مردانه كلاهدار، موي مصنوعي، اسپري فلفل، چكش، و چند شي عجيب و خطرناك ديگر كه پيش دادگاه نيت او را براي ضرب جرح، و دزديدن كالين دربست تاييد كرده اند. ناگفته نماند كه در دو روز آخر، ويليام جز يكي دوبار به ده ها اس.ام.اس و تلفن ليزا هيچ جوابي نداده. ليزا ديوانه وار مي راند و با رسيدن به مقصد ساعتي را در پاركينگ فرودگاه به انتظار پروازي مي نشيند كه مي دانسته كالين هم توي آن است. كالين بعدها در توصيف ماجرا گفته "داشتم به سراغ ماشينم توي پاركينگ مي رفتم كه صداي قدم هاي تند كسي را از پشت سرم شنيدم. از قبلش هم متوجه شده بودم يكي در تعقيبم است. پس خودم را توي اتوموبيل انداختم و درها و شيشه ها را قفل كردم. ليزا گريان به سراغم آمد و گفت دنبال آدرسي مي گردد." كالين نرم مي شود، اما همين كه شيشه را پايين مي كشد، ليزا توي چشمانش اسپري فلفل مي پاشد. كالين فقط مي تواند ماشينش را به طرف پست نگهباني پاركينگ بچرخاند و توجه ماموران را جلب كند. چند مامور مسلح وارد صحنه مي شوند و ليزا را تعقيب و دستگير مي كنند. ماجرا تمام مي شود.

برای خواندن ادامه داستان لطفا روی ادامه مطلب کلیک کنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:38  توسط محمد  | 

داستان عاشقانه شاخه گل خشکیده

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...
این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند.
توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .
چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد .
تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود .
تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید.
از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ،
با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...
در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست.
وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود.
به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .
اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم.
ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد.
محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت.
هر بار که به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:34  توسط محمد  | 

داستانی کوتاه ولی عاشقانه

مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند.آنها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواش تر برو، من می ترسم.
مرد جوان: نه، اینجوری خیلی بهتره.
زن جوان: خواهش میکنم ، من خیلی می ترسم.
مرد جوان: خوب، اما اول باید بگی که دوستم داری.
زن جوان: دوستت دارم، حالا میشه یواش تر برونی.
مرد جوان: منو محکم بگیر.
زن جوان: خوب حالا میشه یواش تر بری.
مرد جوان: باشه به شرط اینکه کلاه کاسکت منو برداری و روی سر خودت بذاری، آخه نمیتونم راحت برونم، اذیتم میکنه

روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود. برخورد موتور سیکلت با ساختمان حادثه آفرید. در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتورسیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری درگذشت. مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود. پس بدون اینکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند. دمی می آید و بازدمی میرود. اما زندگی غیر از این است و ارزش آن در لحظاتی تجلی می یابد که نفس آدمی را می برد.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 12:25  توسط محمد  |